نمي دونم از كجا شروع كنم؟از خوبيت از اميدت از حرفهاي پر از ماهت يا از چشات كه من’ كشته حتي از عصبانيتت چون اونم برام غنيمته كاش بدوني كه چه قدر دوستت دارم كاش بدوني ارزشت بيشتر از اين حرفهاست تو برام مثل باروني كه برام هميشه سبكي مياره مثل بارون از آسمون به دل عاشق من مي باره مثل بارون صدات براي دل آدمي آرام و نرمه چه خوبه بودنت چه خوبهه احساست و حتي لمس كردنت انقدر دوست دارم به اون شونه هات سرم’ بزارم’ حرفهاي دلم’ بهت بگم باهات گريه كنم باهات بخندم و هر لحظه به چشماي پر مهرت نگاه كنم چون اون چش
برچسب:
نویسنده: آرشان رضوانی
مي خواهم باشم! براي چشمانت! كه ستاره شبهاي تاريك من است! براي شنيدن خنده هايت ، براي تصور آينده هاي هنوز نيامده! آينده هايي كه هرگز نخواهند آمد و فقط در تصور ما شيرين است! چه فرق مي كند؟ چه واقعي چه تصور!خنده هاي توست كه دلهره هاي هميشه ام را مي ربايد! مي ربايد و از همه حس ها آنچه به من برمي گرداني شادي و آرامش است…بخند! به خاطر كودكاني كه امشب در هر جايي از دنيا متولد شده اند.تو كه مي خندي ، زمين آبستن كودكاني از جنس لبخند مي شود! كودك كه باشي به خاطر كودكان كه بخنديبه كودك بودنهاشان كه مي خندي
برچسب:
نویسنده: آرشان رضوانی
برچسب:
نویسنده: آرشان رضوانی
برچسب:
نویسنده: آرشان رضوانی
برچسب:
نویسنده: آرشان رضوانی
دلنوشتهورق بزن روز های بی فروغ سگی رابه عقب برگردشاید میان یاد داشت های روزانه اتیا لابه لای یکی از کتاب های کافکاکه هنوز نخوانده ایمرا جا گذاشته ایبه تمام گل فروشی های شهر سربزنبه تمام کودکان کارو دختران کولی با چهره های ژولیدهو کافه های خلوتشاید یکی از انهاخبری از من داشته باشدشاید مرا روی نیمکت های خالی پارک جا گذاشته اینمیدانممن سالهاست از خود بی خبرمنمیدانم کیستمشاید همسایه ای از سایه های پر تلاطمعابران مرکز شهر بوده امو تصادفا برای لحظه ای ناتمامدر خاطرات بی فروغ تو آرمیده ام
Design
برچسب:
نویسنده: آرشان رضوانی
برچسب:
نویسنده: آرشان رضوانی
برچسب:
نویسنده: آرشان رضوانی


برچسب:
نویسنده: آرشان رضوانی


برچسب:
نویسنده: آرشان رضوانی
روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیستمنّت خاک درت بر بصری نیست که نیستناظر روی تو صاحب نظرانند آریسِرّ گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیستتا به دامن ننشیند ز نسیمش گردیسیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیست
برچسب:
نویسنده: آرشان رضوانی
خسته شدم می خواهم در آغوش گرمت آرام گیرم.خسته شدم بس که از سرما لرزیدم...بس که این کوره راه ترس آور زندگی را هراسان پیمودم زخم پاهایم به من میخندد...خسته شدم بس که تنها دویدم...اشک گونه هایم را پاک کن
برچسب:
نویسنده: آرشان رضوانی
از خواب خسته امبه چیزی بیشتر از خواب نیاز دارمچیزی شبیه بیهوشی، برای زمان طولانیشاید هم از بیداری خسته اماز این که بخوابمو تهش بیداری باشد کاش می شد سه سال یا شش سالیا نه سال خوابیدو بعد بیدار شد نشد
برچسب:
نویسنده: آرشان رضوانی
میبینی عشقم که چقدر زمانه بی وفاست ؟ میخواهند ما را هم دور کنند از همدیگر ! خورشید دیگر برای ما نمی خندد، حتی او هم دلسوز ما نیست. گلی چیدم و خواستم آن را به تو تقدیم کنم، طوفان آمد و آن گل را پر پر ک
برچسب:
نویسنده: آرشان رضوانی
نمي دونم از كجا شروع كنم؟از خوبيت از اميدت از حرفهاي پر از ماهت يا از چشات كه من’ كشته حتي از عصبانيتت چون اونم برام غنيمته كاش بدوني كه چه قدر دوستت دارم كاش بدوني ارزشت بيشتر از اين حرفهاست تو برام
برچسب:
نویسنده: آرشان رضوانی