خرید بک لینک
نمي دونم از كجا شروع كنم؟از خوبيت از اميدت از حرفهاي پر از ماهت يا از چشات كه من’ كشته حتي از عصبانيتت چون اونم برام غنيمته كاش بدوني كه چه قدر دوستت دارم كاش بدوني ارزشت بيشتر از اين حرفهاست تو برام مثل باروني كه برام هميشه سبكي مياره مثل بارون از آسمون به دل عاشق من مي باره مثل بارون صدات براي دل آدمي آرام و نرمه چه خوبه بودنت چه خوبهه احساست و حتي لمس كردنت انقدر دوست دارم به اون شونه هات سرم’ بزارم’ حرفهاي دلم’ بهت بگم باهات گريه كنم باهات بخندم و هر لحظه به چشماي پر مهرت نگاه كنم چون اون چشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرشان رضوانی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 9:00

مي خواهم باشم! براي چشمانت! كه ستاره شبهاي تاريك من است! براي شنيدن خنده هايت ، براي تصور آينده هاي هنوز نيامده! آينده هايي كه هرگز نخواهند آمد و فقط در تصور ما شيرين است! چه فرق مي كند؟ چه واقعي چه تصور!خنده هاي توست كه دلهره هاي هميشه ام را مي ربايد! مي ربايد و از همه حس ها آنچه به من برمي گرداني شادي و آرامش است…بخند! به خاطر كودكاني كه امشب در هر جايي از دنيا متولد شده اند.تو كه مي خندي ، زمين آبستن كودكاني از جنس لبخند مي شود! كودك كه باشي به خاطر كودكان كه بخنديبه كودك بودنهاشان كه مي خنديادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرشان رضوانی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 9:00

میدونی عزیز دلم وقتی نیستی دلم خیلی برات تنگ میشه دلم میخواد همیشه پیش تو باشم با تو باشم .دلم میخوام عطر تن تو رو همیشه احساس کنم. همیشه میبینمت توی خوابم توی بیداری وقتی میرم  بیرون وقتی توی کلاسم که صدام میکنی بر میگردم ولی تو نیستی.میدونم یه روزی من رو فراموش میکنی  ولی عیب نداره من که تو رو فراموش نمیکنم هیچ وقت  مهربونیهات رو همه چیزهای خوبی که تو داری و دیگران  ندارن.تمام حرفهای قشنگت رو اون صدای ارامش بخشت رو. صدای که باعث میشه همه خسنگیهام از یادم بره صدای که باعث میشه من یادم بره چقدر ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرشان رضوانی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 9:00

ای کاش من هم کودک بودم و مانند کودکی در اوج ناراحتی هایم با نوازش دستان مادرم همه چیز را فراموش میکردم. یا با دیدن عروسکی زیبا همه چیز برایم معنی دیگر پیدا میکرد. ای کاش کودکی بودم و وقت و زمان هیچ برایم مهم نبود. کاش کودکی بودم وحرف هایم را بی قید وبند می زدم وهیچگاه هم تنبیهم نمی کردند. کاش کودکی بودم و جای خالی او را با بازی های کودکانه ام پر می کردم. اما . . .

برچسب: نویسنده: آرشان رضوانی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 9:00

بر سنگ مزارم بنويسيد : آشفته دلي بود در اين گنبد خاموش او زاده ي غم بود و ز غمهاي جهان گشته فراموش

برچسب: نویسنده: آرشان رضوانی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 9:00

دلنوشتهورق بزن روز های بی فروغ سگی رابه عقب برگردشاید میان یاد داشت های روزانه اتیا لابه لای یکی از کتاب های کافکاکه هنوز نخوانده ایمرا جا گذاشته ایبه تمام گل فروشی های شهر سربزنبه تمام کودکان کارو دختران کولی با چهره های ژولیدهو کافه های خلوتشاید یکی از انهاخبری از من داشته باشدشاید مرا روی نیمکت های خالی پارک جا گذاشته اینمیدانممن سالهاست از خود بی خبرمنمیدانم کیستمشاید همسایه ای از سایه های پر تلاطمعابران مرکز شهر بوده امو تصادفا برای لحظه ای ناتمامدر خاطرات بی فروغ تو آرمیده ام Design ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرشان رضوانی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 9:00

ورق بزن روز های بی فروغ سگی رابه عقب برگردشاید میان یاد داشت های روزانه اتیا لابه لای یکی از کتاب های کافکاکه هنوز نخوانده ایمرا جا گذاشته ایبه تمام گل فروشی های شهر سربزنبه تمام کودکان کارو دختران کولی با چهره های ژولیدهو کافه های خلوتشاید یکی از انهاخبری از من داشته باشدشاید مرا روی نیمکت های خالی پارک جا گذاشته اینمیدانممن سالهاست از خود بی خبرمنمیدانم کیستمشاید همسایه ای از سایه های پر تلاطمعابران مرکز شهر بوده امو تصادفا برای لحظه ای ناتمامدر خاطرات بی فروغ تو آرمیده ام ♥ نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن ۱۳۹۸ ساعت 21:53 توسط نسیم: ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرشان رضوانی تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 16:18

تمام تنم میلرزد…از زخمهایی که خورده ام..!!من از دست رفته ام…شکسـ ــ ـ ـته اممی فهمی؟؟به انتهای بودنم رسیده اماما…!اشــــــک نمیریزمپنهان شده ام پشتلبخـــندی که درد میــــکند..مــــــرا کــه هیــچ مقصـــدی بــه نامـــــم ..و هیــــچ چشمــــی در انتظــــارمـ نیسـت را ! ببخشیـد !کــه بـا بـودنـــمـ تـــــرافیـک کــــــرده امـ !!...........................تو ..: با تو هستم اگه دلت خواست آهنگی که حرف دلم برای توست گوش کن... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرشان رضوانی تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 16:18

هیچ...

برچسب: نویسنده: آرشان رضوانی تاريخ: يکشنبه 18 اسفند 1398 ساعت: 1:38

عشق.

برچسب: نویسنده: آرشان رضوانی تاريخ: يکشنبه 18 اسفند 1398 ساعت: 1:38

روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیستمنّت خاک درت بر بصری نیست که نیستناظر روی تو صاحب نظرانند آریسِرّ گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیستتا به دامن ننشیند ز نسیمش گردیسیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیستادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرشان رضوانی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 5:20

خسته شدم می خواهم در آغوش گرمت آرام گیرم.خسته شدم بس که از سرما لرزیدم...بس که این کوره راه ترس آور زندگی را هراسان پیمودم زخم پاهایم به من میخندد...خسته شدم بس که تنها دویدم...اشک گونه هایم را پاک کنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرشان رضوانی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 5:20

از خواب خسته امبه چیزی بیشتر از خواب نیاز دارمچیزی شبیه بیهوشی، برای زمان طولانیشاید هم از بیداری خسته اماز این که بخوابمو تهش بیداری باشد کاش می شد سه سال یا شش سالیا نه سال خوابیدو بعد بیدار شد نشد ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرشان رضوانی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 5:20

میبینی عشقم که چقدر زمانه بی وفاست ؟ میخواهند ما را هم دور کنند از همدیگر ! خورشید دیگر برای ما نمی خندد، حتی او هم دلسوز ما نیست. گلی چیدم و خواستم آن را به تو تقدیم کنم، طوفان آمد و آن گل را پر پر کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرشان رضوانی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 5:20

نمي دونم از كجا شروع كنم؟از خوبيت از اميدت از حرفهاي پر از ماهت يا از چشات كه من’ كشته حتي از عصبانيتت چون اونم برام غنيمته كاش بدوني كه چه قدر دوستت دارم كاش بدوني ارزشت بيشتر از اين حرفهاست تو برام ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرشان رضوانی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 5:20

صفحه بندی